خلاصه قسمت قبلی : غروب 5 شنبه 28/3/1390 باکمک یک راه بلد بهسودی به محل بود وباش کوچیانی رفتم که از ناحیه مشرف برکوههای هلمند وارد قریه جات بهسود شده بودند و اینک ادامه ماجرا ...
بعد مرا بسوی مسجدشان راهنمایی کردند ، مسجد ، زمین همواری بودکه دور آنرا باسنگ حلقه زده بودند و بعنوان محراب قسمتی را باسنگ نشانی کرده ب...ودند ؛ وقتی مارسیدیم یکی درحال خواندن نمازشام (نماز مغرب ) بود.
نمدی و بالشتی آوردند و یک ترموز چای سبز! یکی از آن دومرد میانسال اجازه گرفت گه گوسفندان را جابجا نماید و دیگری که مسن تر مینمود کنارم باقی ماند ، یک شوب چای را که سرکشیدم خودم را معرفی کردم :
- من داکترناصر از قریه " تنور" میباشم ، قریه مارا دیده ای؟
- نه ! کجاست؟
میدانستم که قریه "گردن دیوال" را میشناسد لذا جوابدادم :
- از گردن دیوال حدود 20 دقیقه راه است ، اگربین کوچی و ده نشین جنگ دربگیرد قریه ما پس از گردن دیوال به خطر برابر است ، من برای این آمده ام که پیش خطر را اگرمیشود بگیرم ، شما قبلا اینقدر نزدیک قریه جات نمیشدید ، چی شده که امسال وارد زراعت ده نشین میشوید و خسارت وارد میکنید؟ وقت آمدن من ، رمه های شما روی زراعت ده نشین رها شده بود، این یعنی اعلان جنگ ! براستی شما کی هستید و چی میخواهید؟
- آن رمه ها مال " متی " است مربوط ما نمیشه ( بعدا از قرار معلوماتیکه از ده نشین بدست آوردم، متی ، خان و کلان آنهاست)، رمه ما را ببین همین جاست دور از قریه ، ما هیچ مشکلی با ده شی ( منظور ده نشین) نداشتیم ونداریم ، این زمینهارا که میبینی از ماست ، خودم از خردترکی تاحالا ، پدر و پدر کلانم با این مردم بزرگ شده ایم ، با آنها غم شریک بوده ایم ما کاری به ده نشین نداریم ، دیگه مردما هستن که میایند و خرابکاری میکنند؛ آنهابه زمینهای ما هم خرابکاری نموده اند ، هیئت بیاید زمینهای ماراهم ببیند که از طرف آنها خساره مند شده است ، ماهم از دست آنها به عذابیم.
- این دیگه مردمان کیستند؟
- سیاپوشها
- سیاپوشهاکیستند ؟
- نعیم خیل ها ، آنها در این ساحه حق ندارند و سربه خود می آیند.
- شما گفتید که با مردم ده نشین غم شریکید خوب چرا جلوی مردمان دیگر را نمی گیرید
- زور ما نمی رسد
- زور شما نمی رسد ، زور ده نشین نمی رسد ، چه باید کرد ؟ راه حل چیست؟
- نه پیگم(نمی فامم)
- شماازکدام قوم هستین؟
- مانیازی خیل استیم ، مه نامم حسن خان است ولد احمدخان نواسه ناصرخان ، راستی " أدِه" ما ( زن کوچی ) دندان درد است کدام دوا نداری؟
- چرا دارم ، هم تابلت و هم پیچکاری تسکین درد دارم کدامش را خوش دارین؟
- گولی اش کفایت میکنه
بعد دست کردم داخل جیبم و از میان داورهایی که باخود داشتم دو عدد تابلت تسکین درد برایش دادم ، چند دقیقه بعد مرد جوانی آمد وپرسید که تابلت را چگونه مصرف کند ؟ بخورد یا زیردندان باند؟ گفتم بایک پیاله آب نوش جان کند.
- خوب بیاتاجدی تر گپ بزنیم ، یک سوال ، کوچی خو فقط در بهسود نمی باشد آنها در جلال آباد،خوست ، پکتیا ، لوگر و میدان وردک هم رفت و آمد میکنند ولی آنجاها رمه اش به زراعت مردم خسارت وارد نمیکند و جنگی و منازعه ای هم شکل نمیگیرد چرا دربهسود کوچیها کوشش میکنند که وارد حریم قریه جات شوند و به زراعت ده نشین وارد شوند وخسارت وارد کنند.
- خودت می فامی که اینجه بسیارگپ هاست.
- چی گپها ؟ اینهایی که به گفته خودت در بهسود هیچ حق ندارند چی میخواهند؟ ماجراجویی چی فایده برای آنها دارد؟مسئله سیاسی است ، اقتصادی است، حقوقی است ؟ چی است؟
- اقتصادی خو، اس ، اگرنباشه چرا حکومت به آنها پس از هردفعه جنگ ( بعنوان خساره) پیسه میته ، زمین و خیمه میته ، چرا به ما نمیته !
- ( میخندم و میگویم ) خو شماهم جنگ کنین ، پیسه دار میشین ، می فامین که دولت بعنوان خساره تاکنون به کوچی بیش از 500 میلیون افغانی داده وبه ده نشیین 100 میلیون خساره ، اگر ماجرا جویی کنین 5 برابر ده نشین فایده میبرین.
- از این پیسه ها کارنداریم ما ره بانن به کارخودمان ادعایی نداریم ، خساره ای را که این مردمای ظالم به ماهم وارده کرده طلب نداریم.
- تاکنون به جایی ، از دست کوچیهای دیگر ، شکایت کرده اید ؟
- نه !
- اگرشما جلوی کوچیهای دیگر را نگیرید، باوجودیکه به آنها نزدیکترید و زبانتانرا بهترمیفامند، ده نشین به تنهایی چی کرده میتواند؟ نتیجه سکوت شما چه خواهدبود؟
- نه پیگم !
- ما همین رقمی هم زیر فشارتهمتیم که با هزاره هاساخت وباخت داریم.
هوا کاملا تاریک شده بود و باد سرد آزارم میداد ، حسن خان بلندشد و رفت ، مدتی بعدبایک کمپل نسبتا پاک برگشت و آنرا روی شانه ام انداخت تاخنک نخورم دوباره رفت و دراین فاصله من به نماز مغرب ایستادم ، وقتی نمازم تمام شد حسن خان بایک بغل بوته منتظرم بود ، آنها را آتش زد و شعله های گرم آن محیط مارا روشن و گرم مینمود ، اندکی بعد دوجوان همراه دسترخوان ، آفتابه ، یک کاسه بزرگ و دوکاسه کوچک سر رسیدند؛ دستانم را با آب گرم شستند و دسترخوانرا پهن کردند، داخل کاسه بزرگ قروت – روغن و داخل کاسه کوچک قرمه دال – نخود و عدس بود ، غذایی پاک و خوش مزه!
بعداز صرف غذا دعا خواندیم و حسن خان شروع کرد به معذرت خواهی که عزت تان نشد قدر شما زیادتر از اینها بود کاش زودترمی آمدید که شرمنده تان نمیشدیم ، تشکرکردم و توضیح دادم که برای تفریح و مهمانی نیامده بودم ، خطر و تلاش برای پیشگیری از آن مرا به اینجا کشیده است. برایش توضیح دادم که تاریخی ترین و مهمترین ماموریت ما بعنوان انسان ، حفظ جان خود و همنوعان است.
- خوب حسن خان صاحب ! برای پیشگیری از خشونت میان کوچی و ده نشین چه باید کرد؟ راه حل چیست
- نمی فامم ! ( بعد مکثی کرد و ادامه داد)
- چرا کلانهای مردمان دیگه را در هیئت ها طلب نمی کنید.
- مظورت را واضح تر بگو ، این مردمان دیگر کیستند؟
- کوچیهایی که زمین ندارند و برای دیگه منظور ها اینجا می آیند و خسارت وارد میکنند.
- فردا صبح مرا ببر نزد آنهاتابا کلانهای شان گپ بزنم
- نمیشه ، صلاح نیست
- چرا؟
- بعضی شان بی عقل و ظالمند ، گپه نمی فامند.
- خوب عاقلترای شان را طلب کن اینجا که صحبت کنیم
- نمیشه
- چرا؟
- صبا کابل روانم ، باید بروم ، مریضم
- خوب مه داکتراستم ، بیا تامعاینه ات کنم ، شاید نیاز به رفتن نباشه!
- تشکر در کابل کارهای دیگری هم دارم که باید انجام شوند.
بعد وسایل معاینه را بیرون آوردم و یک معاینه عمومی جدی نمودم ، راست میگفت فشارش بسیار بلند بود و از سردردی و درد مفاصل رنج میبرد برایش آدرس معاینه خانه ام را دادم و دعوتش کردم که کابل پیش من بیایید. حین رد وبدل کردن آدرس متوجه شدم که خانه اش در غرب کابل است .
- خوب حسن خان آماده ام که برای حل منازعات مسئولانه تلاش کنیم ، شما نمیتوانید ، ده نشین نمیتواند، حکومت نمیتواند این یعنی بن بست ، برای خروج از بن بست راه حل چیست ؟
- نمی فامم ( بعدمکثی میکند و میگوید)
- از گفتگو با ما یا آنها ( کوچیهای سیاه پوش و نعیم خیل) چیزی جور نمیشه ، زیادترزمینها در این ساحه مربوط " هزاربزها" ست ، آنان پیسه دار شده اند و اکثر درکابل سکنی گزین شده اند و زمین های خودرا رها کرده اند. دیگه مردمان میایند در زمین هزار بزها ، آنهاباید بیایند مسئولیت زمین خودرا بعهده گیرند و دیگه مردمان را نمانند که به دیگران از طریق زمینهای آنان خساره وارد کنند (که این کار را نمی کنند). ما اگر به کوچی هایی که در این ساحه حق ندارند و اینجا میایند ، کدام گپی بزنیم ، میگویند به شما مربوط نمیشه ما سرِ زمینهای هزاربزهاهستیم!
- گپ خوبی است هزاربزها باید مسئولیت زمینهای خودرا برعهده گیرند و از ساحه آنان به جان و مال مردم خسارت وارد نشود یا تهدیدی صورت نگیرد ، اگرخودشان به این زمینها احتیاج ندارند مسئولیت آن را بالاخره باید به یکی که جوابگو باشد واگذارنمایند مثلا به شما یا به ده نشین یا به حکومت.
- خوب گپ اس!
- صحیح چطور کلانهای آنهارا پیداکنیم؟
- کلانهای شان در کابل هستند ( بعد آدرس ونام چندتن از کلانهای هزاربز را میگیرم)
موقع خواب فرارسیده است ، حسن خان میرود و یک کمپل دیگر هم می آورد ، باز راضی نمیشود ، " پَت کَی" اش را می آورد و میگوید که سردم نشود ، متوجه میشوم که قصد دارد چیز دیگری هم بیاورد ، قسم میخورم که سردم نیست و جایم خوب است ، بلند میشود ومیرود یک بغل بوته برای آتش زدن و گرم نمودن می آورد و میپرسد که چیزی کم وکسردارم یانه ؟ میگویم بروین بخوابید مطمئن باشید که راحتم ، یک شب زیرآسمان بهاری در کنارکوچیها برایم یک شب تاریخی است فقط برای شب بیداری یک آفتابه لازم دارم و از سگ هایتان نیز نگرانم ، میخندد و اطمینانم میدهد که سگهاکاری به کارم ندارند فقط باید نزدیک خیمه های شان نشوم.
آنها را به زور روانة خیمه شان میکنم و تنها میشوم ، راحت وآرام سرم را روی بالش میگذارم و ستاره های زیبای آسمان را نظاره میکنم ، گویا مدتهاست که در اثرشهر نشینی آنها را ندیده ام ، اندکی بعد صدای پا میشنوم ، یکی اطراف من آهسته شروع به گشت زنی کرده است! صدای پاها روبرویم که میرسد متوقف میشود بطرفش نگاه میکنم ، پسر گنگة حسن خان است ،آنقدر روبریم می ایستد تا بالاخره من سرم را بلند میکنم و برایش دست تکان میدهم ، جوانک وقتی مطمئن میشود که سرجایم هستم راهش را میگیرد و میرود.
نصفه های شب بیدار میشوم ، آسمان روشن است گمان میکنم که صبح شده است ، بلند میشوم و برای قضای حاجت از خیمه ها دور میشوم که ناگهان سگ پارس میکند ، متوجه میشوم که سگ مامور است که نه به خیمه ها نزدیک شوم و نه از آن دور شوم ، سریع برمیگردم نزدیک محل استراحتم و همانجا کارم را به پایان میرسانم. نیم ساعتی در انتظار صبح بیدار میمانم و آتشی برپامیکنم تا گرم شوم ولی مثل اینکه زود بیدار شده ام ، مجددا میخوابم و مدتی بعد آواز خروس بیدارم میکند خوشحال میشوم که صبح شده است ولی از سردی هوا بلند نمیشوم و دوباره خوابم میبرد ، سپس صدای بلند الاغ بیدارم میکند و متوجه میشوم که نزدیک قضاشدن نماز است ، سریع بلند میشوم ، وضو میگیرم و به نماز می ایستم و بعد از نماز آتشی برپامیکنم و خودم را گرم میکنم ، از کنار خیمه حسن خان نیز دود به هوا بلند میشود و اندکی بعد حسن خان با چای و بوره و نان بسراغم می آید و پس از صرف صبحانه خداحافظی میکنم وبسوی قریه " تَکَه تو" بازمیگردم.
در مسیر راه و نزدیک قریه به چند رمه کوچی برمیخورم ، از یکی از چوپانان میپرسم که
- شما از کدام خیل استین؟
- جنگی خیل استیم
- خی خداحافظ !
- باش کجا میری؟
- شما حرف حساب سرتان نیمشه میروم تا جنگی ها بیایند و همرایتان گپ بزنند.
به قریه که میرسم راه بلدم ، جمعه خان منتظرم است ، میگوید تاصبح خوابش نبرده و نگرانم بوده است، آبی گرم میکند و حمام میکنم و پس از صرف صبحانه مجدد، همراه جمعه خان به ولسوالی برمیگردم ، در مسیر راه قوماندان امنیه ولسوالی به من زنگ میزند ، گویا خبر شده که کجابوده ام ، میروم پیشش تا حساب و کتاب پس بدهم.
قوماندان امنیه نظامی پخته و میانسالی استکه میداند چگونه با مخاطبش رفتار کند ، کلا آدمی خونگرم ، نرم و باهوش است برایش تعریف میکنم که شب گذشته کجابوده ام و چه گذشته است.
او برایم معلومات اضافی هم میدهد و کلا ترکیب قومی کوچیانی را که به بهسود می آیند برایم معرفی میکند و معلومات تقریبا کامل و ارزشمندی در باره بود وباش و مسیر رفت وآمد کوچیها در اختیارم میگذارد. طرز تفکر معتدلی نسبت به منازعه کوچی و ده نشین دارد. بعقیده او اکثر ده نشینان خود شان به شهر ها رفته اند و زمین شان را دهقانان اداره میکنند. ده نیشینان شهر نشین ادعای بزرگی دارند " کوچی هیچ نیاید" . اما نظر ده نشینان و دهقانان ساکن قریه خواهان روش مسالمت آمیزتری اند " کوچی به حریم قریه جات و زمین زراعتی ده نشین وارد نشود" .
به نظر من کوچی نیز دو دسته شده است ، کوچی شهر نشین که مدعی است " بهسود کوه سلطانی است و حق تاریخی همه کوچیان و به هر روش باید این حق اعاده شود" و کوچی ده نشین که خواهان زندگی مسالمت آمیزی باده نشینان است " کوچی ای بیاید که در ساحه زمین دارد" .
بنظر قوماندان امنیه ولسوالی ، جنگ درحالت عدم آمادگی و هماهنگی به ضرر ده نشین است ، سبب میشود که ده نشین مغلوبه شده وخانه های خود را ترک نماید ( خانه ای که سالها برای ساختن آن صبر و زحمت کشیده است) ، اگر ده نشین سرِ زمین و خانه خود بماند کوچی نه وارد زمینش میشود ونه خانه اش را آتش میزند. هر روشی که سبب حفظ جان و سرنوشت انسان شود خوب است ولوآن روش جنگ نباشد و مذاکره و روش های مسالمت آمیز باشد.
موتر نماینده مردم میربچه درشوری ولسوالی دنبالم می آید تا درمراسم نذر و ختم قرآن قریه شرکت کنم ، قوماندان امنیه هم دعوت است ، یکجا میرویم ، درمسیرراه ناصری وکیل مردم بهسود در پارلمان تلفن میکند و از اینکه احوالش را نمی پرسم گله دارد ، خبربدی دارد ، کوچیها ازناحیه آغیل سنگ (جائیکه سالهای گذشته درگیری خونین بین کوچی و ده نشین شکل گرفته بود) در حال پیش روی اند.
عصرهمان روز (جمعه 29/3/139) به مزار آبا و اجداد میروم و در پایان به مزار سه تن از قربانیان قریه که 4 سال پیش بدست کوچیان ،سلاخی شده بود میروم ، فاتحه ای میخوانم و روز بعد که به کابل میرسم ، تلویزیون طلوع خبر میدهد که کوچیها به قریه جات و شهرخوات حمله کرده اند (باتاسف..).
سال 1385 من به اتفاق خانواده ام سفر تفریحی به بهسود داشتم همان سال برای اولین بار پس از حدو سه دهه کوچیان مسلح بسوی بهسود سرازیر شده بودند ، شیوه ورود کوچی سوال بر انگیز بود ، آنها از کوهها کوشش داشتند که وارد قریه جات شوند به اعتراضات وتذکرات ده نشینان نیز توجهی نمی کردند ، همانسال مطابق معلومات غلام حسین ناصری وکیل میدان وردک در پارلمان یک چوپان خلع سلاح شده ده نشین با چوپان مسلح کوچی در گیرمیشود و در این درگیری متاسفانه چوپان ده نشین توسط کوچی کشته میشود ، مردم ده نشین به والی وقت که اتفاقا مدتی قاضی نیز بوده است شکایت ...
ادامه مطلبتمام حقوق مادی و معنوی اين وویب سایت برای بهسود پرس محفوظ می باشد. 2012 ©
نقل مطالب با ذکر منبع مانعي ندارد